قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

همیشه فرصت تولدی دیگر هست ...

۱۳٩۱/۱/۱٥

از مادرم

کلمات کلیدی :

مامانم سالهاست که صبح ها به طور منظم میره پیاده روی . بعدش با نون تازه برمیگرده خونه .من که بیدار میشم یه میز خوشمزه منتظرمه .سه روز توی هفته تخم مرغ عسلی (اگه سفت باشه نمیخورم ) بقیه روزها نون و پنیر و کره مربا و خامه و گردو یه دونه گوجه فرنگی روی میزه .توی یه زیر استکان هم چایی تازه دم برای من که پنبه توش میزنم و میذارم روی چشمام .چند دقیقه دراز میکشم و کمپرس چایی سرد تازه دم میذارم روی چشمام .در کنار همه اینها مامانم در حین پیاده روی تمام اعلامیه های ترحیم روی دیوارهارو میخونه و در خلال صبحانه خوردن به من میگه .اینکه خانم (ز )(همکار سابقش)یه ور سرش کچل شده و خانم (ح) (مادر مرجان همکلاسی سابقم)عمل قلب باز انجام داده و الان تو سی سی بستریه و بیست کیلو وزن کم کرده و همکاراش توی شیر فروشی دیدنش و گفتم مهین رو نشناختن بسکه لاغر شده .

اینکه شوهر( ر ) (همسایه سابقمون)بعد از خیانت ها ی آشکار و هویدا دیگه عملا این عیدی ترکش کرده و گفته صد میلیون بهت میدم طلاق بگیر میخواد زن بگیره  و (ح) که مشکل سیستم ایمنی داشته بعد سالها دوباره رو ورده به کورتون خوردن .

اوائل خودم رو مشغول میکردم به چک کردن اخبار با ل ا ترین با تلفنم و به ویتامین سی موجود در گوجه فرنگی فکر میکردم که چقدر برای پوست لازم و ضروریه  و سعی میکردم گوش ندم که چه خبره .ولی این آخرا دیگه بهش گفتم من نمیخوام از اول صبح انرژی های منفی و مریضی ها و مشکلات زندگی بقیه رو بهم من انتقال بدی .کلا اخلاق خاصی داره.من از تفاوت روحیه ام باهاش تعجب میکنم .تفاوت های بنیادینی با هم داریم .

توی کتاب بادها خبر از تغییر فصل میدهند یه دائی هست که آرایشگره ...یه جا حرف قشنگی میزنه میگه با زن اولم زندگی همه اش غم و غصه بود .اینکه بچه فلانی مرده و کی مریضه (البته من دارم از حافظه ام و برداشتم نقل میکنم عین جملات نیست ).زندگی برای مادرم تقریبا یه همچین چیزیه .همونیکه فروغ میگه که زندگی مادرش سجاده ای است گشوده در آستان دوزخ .به نظر مادرم در بلایا و سختی ها باید به مصیبت زده ها فکر کرد و نفس راحت کشید که اگه مثلا موهات داره میریزه باز جای شکرش باقیه که سرطان نداری .ببین فلانی توی بیست و دوسالگی سرطان لنف داشت و مرد .از این رو مکالمه های من و مامانم در حد دو تا هم خونه ایه .از اینکه مدام تفاوت روحیات خودم رو با اون براش شرح بدم و اون ابرو بالا بندازه و چند دقیقه طول بکشه که لود کنه دارم چی میگم دست برداشتم .فکر کنم عبادتش و نمازخوندش با سجاده پهن شده روی میز (روی مبل و نشسته نماز میخونه )(مشگلی هم نداره ولی اینجوری خوندن راحت تره) هم یه جور کشمش بین اینکه اون دنیایی هست یا نیسته .این جوری بهتره .نماز میخونه اگه اون دنیایی بود خب خونده و اگه هم نبود ضرر نکرده .جدیدترین سریالها و آهنگ ها رو از ماهواره دنبال کرده .

افرادی از این دست توی جامعه زیادن .به نظر من صرف پدر بودن یا مادر بودن قداستی برای کسی نمیاره .در اینکه دوستش دارم شکی نیست .ولی میبینم که چه زندگی یکنواختی داره .میبینم که سقف کوتاهی که جامعه  و تربیت و شرایط براش ترسیم کرده اینقدر کوتاه که داره دولا دولا راه میره ولی به همین هم راضیه .و میگه خوبه که سینه خیز راه نمیرم .

نمونه یه شهروند خوب ...فردای روزی که قبض برق و آب و ...میره پرداخت میکنه .از تورم و دولت شاکیه ولی اگه دوربین تلوزیون بیاد ازش بپرسه که زندگیش چطوره ممکنه صلواتی به روح ...نثار کنه و بگه همه چی آرومه !چیزی به نام یک عصیان کوچک حتی در برابر استبداد پدرم که بعد از سی و پنج شش سال زندگی مشترک هنوز میگه بیا پشتمو لیف بزن و عرق ریزان برمیگرده و یواشکی به ما میگه از این کار متنفره وجود نداره .نمیدونم اصلا غذای مورد علاقه اش چیه ...

من نمیشناسمش واقعا .با هیچ کی مخالفت نمیکنه .هر کی هر چی بگه موافقه .من از این تسلیم که در ذات خیلی ها هست بیزارم .کاش یه نفر بود منو نقد میکرد تا ببینم من چی ام؟آیا من از این جبر تاریخی از این تسلیم و بره بودن نصیبی بردم ؟چون عمیقا میخوام دقیقا عکس  اون چیزی باشم که مادرم بوده .که هست .

سوای از محبتش .تازه فکر میکنم کاش بعضی وقتها جای محبت های بی قاعده کردن داد میزد .فریاد میزد .

نمیدونم .

من از تسلیم و رضا بیزارم .

 



۱۳٩۱/۱/۱۳

فرندز

کلمات کلیدی :

چند صفحه اول کتاب (خداحافظ گاری کوپر)رو هر ازگاهی باز میکنم میخونم .شخصیت های مختلف که هر کدومشون یه داستان عجیب و بعضا نا متعارف دارن ...خیلی دوستشون دارم ...دلم میخواد یه مجموعه متغیر از از این آدم ها دور و برم باشن ...از فرهنگ های مختلف از ملیت های متفاوت ..چیز های تازه یاد بگیرم .کلمه های تازه ...

ولی فعلا تمام این نیاز به تفاوت ها رو توی نت دنبال میکنم.گاهی که بی حوصله ام توی گوگل مینویسم مثلا american heroesبعد یه دنیا مطلب میاد ...گریز میزنم به زندگی آدم های که شاید اگه معجزه اینترنت نبود من هیچ وقت نمیتونستم با موفقیت ها و شادی ها و غمهاشون اشک بریزم و حس کنم که چقدر منفعلم چقدر تنبلم .و بدتر از همه چقدر انرژی گذاشتم مثل کلاغ بیام اینجا قار قار کنم که چی بر سر زندگیم اومده !به جای اینکه فکر راهکار باشم ...نمیدونم این شاید هزینه به این جا رسیدنم بوده .به اینجایی که الان هستم ...مصمم و آرام .هر چند که گاهی دلتنگی های میان .انگار که اگه همه دریچه هارو  هم ببندی باز یه جایی هست که یه دلتنگی ازش داخل بشه .ولی چه باک که حالا میتونم کنترلش کنم ...حالا که در آستانه تحول های بزرگی هستم فقط میخوام به یه نقطه نگاه کنم .به قله .به خوشبختی .به موفقیت .

الانم که اینارو مینویسم تنهام .هنوز دوستی ندارم .هیچ کسی نیست که یه بعد از ظهر بهش زنگ بزنم و بگم بیا شام بریم بیرون .این خواسته آگاهانه خودم بوده .احساس میکنم دوستهایی که تا حالا داشتم واقعا اونی نبودن که نشون میدادن .

به خاطر تقویت زبان همه چیزها رو انگلیسی سرچ میکنم .یه سرچی انجام دادم در مورد مشکلات طلاق و رسیدم به مقاله هایی که همه شون میگفتن که باید دوستی های جدید رو شروع کنی .و من هنوز شروع به میک فرندز نکردم .نمیدونم چرا ...

شاید باور نکنید که جدی تری دوستهای من همینائی هستند که برام کامنت میذارن .انگار که این چند ساله رو توی یه غار بودم .تو گوشی جدیدم هیچ شماره ای رو سیو نکردم .چون کسی به جز اعضای خانواده ام بهم تلفن نمیزنن .شاید چند تا هم کلاسی و هم باشگاهی که اونهارو هم سیو نکردم ...

عید به جز اقوام فقط یه نفر بود که بهش زنگ زدم و عیدو تبریک گفتم .کلا روزگار خوشی رو میگذرونم ...



۱۳٩۱/۱/۸

زندگانی یادست ...

کلمات کلیدی :

نمیدونم این (گذشته )چی در خودش داره که فکرمیکنم گذشته های دور حتی مزه پرتقال ها هم یه جور دیگه بوده .حتی خوشحالی هام .که البته به این نتیجه رسیدم که زمان و اشیا تغییری نکردن .این نگاه منه که عوض شده .که بزرگ شده .همونطوری که حیاط بچه گی هام به نظرم اینقدر بزرگ بود که میشد توش ده تا ماشین پارک کرد ولی الان نهایتش سه چهار تا .یا درخت هاش که من فکر میکردم بزرگترین کاج های دنیا هستند .الان فکر میکنم اگه برم روی سقف گاراژ دستم بهشون میرسه

اولین عید آزادی و رهاییم بود امسال .هرچند اونهائی که داستان منو خوندند میدونن که سال هشتاد و هفت  که سال تحویل ساعت حدودای نه صبح بود دقیقا ساعت ده صبح پست چی زنگ زد و دادخواست طلاق رو برام آورد .یعنی خواهان ماجرا رفته بود پول داده بود به پست چی که دقیقا توی اون روز به دستم برسه .به همین خاطر یه ذره خیلی بی مقدار و کم در حد چند دقیقه روزهای اولین فروردین یه خورده یادآور این ماجراست برام .نه به خاطر طلاق که خیلی هم خوشحالم به این خاطر که ما آدم ها خیلی گاهی آزار دهنده میشیم برای همدیگه و انگار اهریمنی در هر گوشه ای از ما خفته و هر از گاهی سر در میاره ...خوش به حال اونها که مهربونن ...که فقط مهربانی میکنن.

چند روز پیش عقد پسر خاله ام بود .عروس و داماد بیست و دو سه ساله ...یا بد بینی منه یا هر چی ...به ازدواج های این مدلی بد گمان شدم ...فکر میکنم باید یه مقدار زمان بگذره و با تجربه بشن که بدونن چی میخوان از زندگی ...نمیدونم ...البته نه کسی رو نصیحت میکنم و نه به خاطر اینکه دارم از پشت یه تجربه به این رابطه نگاه میکنم فکر میکنم نگاهم درسته ...این نظر شخصی خودمه .خانواده عروس خیلی از نظر رفتاری سطح پایین بودن ...توی اون چند ساعت رفتارهای زننده ای دیدم .دختر خاله ام که مخالف این ازدواج بود حرص میخورد ...فقط خانم پسر خاله بزرگم که انصافا خیلی دختر با کمالاتیه خوشحال بود که همچین لعبتی جاریش شده که ابدا با خودش و خانواده اش قابل قیاس نیست .به هر حال ...امیدوارم که اینقدر سعه صدر داشته باشن که خوشبختی رو بسازن  کنار هم ...

مراسم هم جدا بود البته موقع عقد مختلط شد و صدای مردا اومدن مردا اومدن !زناشون گوش فلک رو پر کرد .حالا انگار مردا از قبیله آدمخوارها دارن میان که زنهارو بخورن .یه سری هم علی (برادرم)و شوهر دختر خاله ام و ژسر خاله ام اومدن داخل بشن که صدای جیغشون که مردااااااااااا اومدن رفت به آسمون .علی هم عقب گرد رفت .اینقدر که ناراحت شده بود .حالا جالبیش اینه که بابی عروس و برادرش اینقدر م ش ر وب خورده بودن که سر عقد باباش تلو تلو میزد .نمیدونم ...اینم یه مدلشه !

حالا وقتی که مجلس زنانه بود یه عده هم روسری سرشون بود .من فکر میکنم که این جور حجاب ها فقط از شلختگی اونها میاد که نمیتونن سالی یه بار یه سشوار به موهاشون بکشن والا که حالا که همه زن !هستن !بعضی ها کلا نامرتب و شلخته ان .روسری رو بهانه میکنن .کلا بعضی زنها دسته گلن از این نظرا .والاااااا.لباس خرید کردن و عروسی و ختم رفتنشون یکیه .بلاخره نباید این ها با هم یه فرقی داشته باشه !ایضا اونهایی که لنز سبز و آبی میذارن برای عصر خرید رفتن و کفش های پاشنه ده سانتی میپوشن برای خیابون رفتن .

منم که تازگی ها فقط رژ های قرمز میزنم .نمیدونم چرا .سه تا قرمز توی یه تم خریدم با لاک های همون رنگی و اینقدر که لذت میبرم از زنگشون  هیچی دیگه  اینقدر خوشحالم نمیکنه !امتحان کنید.اینقدر روحیه رو خوب میکنه !

 



۱۳٩٠/۱٢/۱٩

ای در تو جاری خون روشن شقایق...

کلمات کلیدی :

دو روز بود رفته بودم تو فاز دپ!همین جوری ...الان یه خورده بهترم ...پا شدم اتاقمو جمع و جور کردم یه کافی خوردم .موهامو ریختم دور و برم رژ لب با طعم خوشمزه زدم ده بار آهنگ مورد علاقه ام رو گوش دادم و الان بهترم ...جدیدا افتادم تو دام خودسانسوری .و الا خیلی حرف برای گفتن بود ...این خودسانسوری از اون جنس نیست که بخوام این جا چیزی رو ننویسم .فکر میکنم مال تجربه و سنه .میخوام یه قسمت هایی از خودم را نامکشوفه بذارم .حتی برای خودم ...تجربه نوشتن داستان کامل زندگیم نشون داد که یه جاهایی باید واقعا سر به چاه فرو برد و چیزی نگفت .نمیدونم ...ما شرقی ها یه جورهایی زندگیمون با راز و رمز همراه .

این روزها یه جور خاصی ام ...دوستش دارم ...میخوام مزه مزه اش کنم ...مثل وقتی که توی یه مسابقه شرکت میکنی و میخوای ببینی برنده شدی یا نه ...بهار نود و یک داره میاد و من از یه دوره ده ساله جدا میشم .هشتاد ازدواج کردم و نود جدا شدم .درست ده سال .قصد ندارم حتی ثانیه ای وقت بذارم و بگم چرا این جوری شد ...فقط میخوام بگم باید این جوری میشد ...هیچ حسرتی ندارم .زندگی جلوی رومه و مثل زبل خان !فقط باید دستمو دراز کنم تا حیوون !مورد علاقه ام رو شکار کنم .منظورم اینه که فقط باید تصمیم بگیرم چیکار کنم ...وای ...میترسم از حماقت بیست دو سه سالگیم ...از اینکه چه ساده لوح بودم ...از اینکه باید این جوری میشد تا من بالغ میشدم تا خنده هام واقعی میشد ...

چند روز دیگه سی و چهار سالگی من غزل میخونه و میره .بچه که بودم فکر میکردم منِ سی و چند ساله یه چیز متفاوتیه ...الان میبینم که من خودمو از درون نگاه میکنم و منِ الان زنانه تر و دوست داشتنی تره ...عاقل تره...تازه هر کی سن واقعی منو میفهمه واقعا باور نمیکنه همه حدس میزنن پُرش بیست و هست سالمه ...مهم نیست برای خودم .خودم میدونم چه کوله باری دارم .چه روزهایی گذروندم و الان چی میخوام ...

میخوام تا زنده ام ورزش کنم ...زندگی کنم ...چیز یاد بگیرم ...لذت ببرم ...بخندم...تاثیر بذارم ...فضای اطرافم رو متاثر کنم از حضورم .نمیخوام روحم رو بکشم و بمیرانم دیگه .

آره دنیا آماده است تا من دستمو دراز کنم و هر چی که دوست دارم بردارم ...

دارم فرانسه میخونم و هر کلمه ای رو میبلعم ...غرق میشم توی کلمات جدید .ساختارهای تازه .صداهایی که توی گوشم حرف میزنن و یواش یواش جون میگیرن و من جزئی از اونها میشم انگار ناشناسی یه گوشه نشسته و یه گوشه ازمکالمه دیگران میشه  ...مدت ها بود زبان میخوندم ...فرانسه خوندن فقط برای اینه که یاد بگیرم ...چیز تازه ای رو یاد بگیرم ...که ذهنم نمیره

شاید اگه چهار  پنج سال پیش کسی یه پرده ای میکشید جلو چشمم و امروزم رو نشون میداد باور نمیکردم این زندگی منه .ولی همین قسمت زندگی رو همین غیر قابل پیش بینی بودنش رو دوست دارم ...

پس اگه غمگینی ...اگه فکر میکنی از تو ناراحت تر توی این لحظه توی دنیا وجود داره و اگه دلت گرفته ...غصه نخور ...چون تموم میشن و زندگی و رویش رو نمیشه درز گرفت ...نمیشه فراموشش کرد و بی خیالش شد ...تو ذات زندگی یه چیزی هست که مجبوری تا زنده ای  ببالی و رشد کنی ...

اینو منی داره میگه که یه زمانی حس میکرد زمان متوقف شده قطار ایستاده و اونو با لگد از ترن زندگی بیرون انداختن ...آره اینو اون آدم داره میگه ...حالا من سوار شدم و دارم در مسیر متفاوتی قدم بر میدارم ...و میخوام برای تمام کسانی که فکر میکنن از قطار افتادن دست تکون بدم و بگم که هی ...سوار شید ...

پ ن:گوگول ریدرم به هم ریخته و نمیتونم درستش کنم .با یه اکانت دیگه گوگل اومدم امتحان کنم ولی نمیتونم فولدرهامو پابلبک کنم .میدونید چرا ؟اصلا پرایوت نیست که روش کنم و پابلیکش کنم .مشکل از کجاست ؟ ز نسخه جدید گوگل ریدر؟ چون تو قبلی من براحتی درست کردمممم



۱۳٩٠/۱٢/۱٢

جمعه نوشت

کلمات کلیدی :

ببخشید ها ولی همه آقایونی که رانندگی میکنن (داخل ایران)واقعا بی فرهنگن .امروز یه دویست و شش نادان بی چراغ راهنما پیچید بره سمت چپ.من توی رانندگی همیشه حواسم رو کامل جمع میکنم نه کار غیر مجاز نه سرعت نه ویراژ .جایی که بشه و مجاز باشه خب دیوونه نیستم مثل لاک پشت فرمانو بغل کنم و آهسته برم ولی همیشه رعایت میکنم .ولی امروز قلبم اومد توی دهنم .منم دستمو گذاشتم روی بوق که هی داری چیکار میکنی؟ وای خدا همیشه از صحنه بحث و جدل دو تا ماشین کنار هم بیزار بودم حالا خودم شیشه رو داده بودم پایین و فریاد میزدم !بهم گفت کی بهت گواهینامه داده !منم کوتاه نیومدم گفتم بیا پائین تا نشونت بدم !خدایی اعصابم از دست این راننده های قلدر بی فرهنگ به هم ریخته .این چیزی نیست که من بگم .

ما همه مون توی رانندگی دچار جنون بی قانونی هستیم .عاشق اینیم که توی  دوثانیه آخر چراغ زرد رد بشیم و لبخند بزنیم و به همه پز بدیم که هی ما دو ثانیه زمان ذخیره کردیم ...سبقت بگیریم .و برای زنهای راننده شوماخر بازی در آریم .کی میخواهیم درست بشیم ؟

نمیدونم ...همه چی به هم ریخته ...احساس میکنم قبل از اینکه واقعا برای خودمون خوب باشیم از خودمون راضی باشیم داریم توی یه ویترین برای یقیه زندگی میکنیم .مهم نیست که سرانه مطالعه مون یه چیزی در حد صفره .این مهمه که توی فیس بوک آمار فرندز هامون بالا باشه و هی چپ و راست عکس پروفایل عوض کنیم .واقعا این (مردمی) که مدام میخوایم به خاطرشون موجه و خوب به نظر بیاییم کیا هستن ؟

..........

نمیخوام این جا از برنامه های که دارم چیزی بنویسم ...شاید یه روزی همه رو سورپرایز کنم ...فقط میخوام یه ذره از ورزش بگم که واقعا اگه نبود و نباشه من افسرده میشدم .

الان روی برنامه سی ام فیتنس هستم و خیلی راضیم از کار مربیم .احساس آرامش میکنم .از برآیند کارم راضی ام ...اگه مسابقه فیتنس خانم ها هم بود منم میرفتم شرکت میکردم!بعد از گذروندن کلاس های مربیگری و اینهمه توی باشگاه بودن به این نتیجه رسیدم که مادر ها و زنهای ایرانی خیلی گناه دارن ...میشه با اطمینان گفت که در صد بالایی افتادگی شانه دارن و پشت کمانی دارن .پای ضربدری و پرانتزی در درجه دومه .ولی مشکل شانه های فرو افتاده دخترهای جوون واقعا نگران کننده است .امیدوارم فکر نکنید که من از سر بیکاری و بی دردی فقط تو فکر بادی!هستم .تمام دردهای گردن و کمر و پادردهایی که اکثر خانم ها تو سن بالا دچارش میشن از این روزها میاد ...از این وزهای پر مشغله که وقت نداریم .از بی تحرکی .از این تغذیه های پوچ و تو خالی .و وقتی سالم نباشی نمیشه از زندگی و خانواده و فرزند لذت برد ...بچه ها هم مامانای سرحال رو دوست دارن .

جلوی آینه بایستید و به شونه هاتون نگاه کنید .جلو آمده است ؟ پشتشون داره گرد میشه ؟میشه جلوش ایستاد و درستش کرد ولی زحمت داره .

دوباره مینویسم از این مورد...



۱۳٩٠/۱٢/٥

بالماسکه و قبلش کمی از گذشته ها

کلمات کلیدی :

کسانی که از سال 87 منو میخوندن میدونن الان چی میگم ولی بقیه نه ...میخوام بگم که من مدام می آمدم این جا و غر میزدم .گریه میکردم ...نا امیدیهامو میریختم توی این خونه مجازی و میرفتم ...نه که حالا همه چی خوبه و هیچ مشگلی نیست .همیشه زندگی مشکل داره ولی یه چیز مهمه و اون که یاد گرفتم همه چی درست میشه ...و همه چی به اون خوبی که فکرمیکردم نبوده .شاید من فکر میکردم خوشبختم .فکر میکردم ماندن تنها راهه .البته اعتراف میکنم که از ط لاق مثل سگ میترسیدم .حالا میگم چرا ...تمام جهان بینی من در مورد طلاق رو مقاله ها و گزارش های مجله محبوب سالهای نه چندان دورم (زنان) تشکیل میداد .بستنش البته .و باید بگم خوشحالم .زنهای بد بینی که یه سره جدایی رو غول وحشتناکی میکردن که نباید بذاری از چراغ  بیرون بیاد و الا همه چی داغون و خراب میشه .حجم ترس و ناامیدی من در موقع خوندن اون مقاله ها قابل وصف نیست الان .فقط میترسیدم .فقط میخواستم بمونم و اتفاقی نیفته .یه نوع رکود احمقانه و بیمار گونه ...میخوندم که دیگه هیچ کی نمیخواد با زن مطل قه ارتباط داشته باشه ...چند روز پیش مامانم داشت سریال آینه رو از یکی از این شبکه ها میدید.ستاره اون سالهای تلوزیون (مرجان گلچین)براش خواستگار اومد بعد خواهر بزرگه (پوراندخت مهیمن) طلاق گرفت در اون اثنا .بعد خواستگارها پریدن .پیام اخلاقیش این بود که ط لاق وباست و اگه داشته باشید هیچ کی نزدیکتون نمیاد .فکرکنید که این سریالها تنها برنامه های دیدنی تلوزیون بودن ...و چه تاثیری روی آدم هایی مثل من گذاشتن

این ها رو برای این مینویسم که شاید این روزها زن تنها و غمگینی به اینترنت پناه آورد و سر از این وبلاگ درآورد ...فقط فکر کن که تموم میشه ...که هیچ غمی ماندگار نیست ...که خاصیت زندگی عبور کردنه ...از این مرحله به یه مرحله  دیگه ...و البته که هنوز از ط لاق متنفرم و نمیخوام که تبلیغش کنم !از اون راهروهای بوی تن گرفته دادگستری ...کارمندهای بی چاک و دهن ...قیافه های غم گرفته زنها و مردهای دستنبد به دست و پا .قاضی های بایقه های سه سانت ترسناک ...

بگذریم ...

پ.ن 1:باشگاهی که این سه ساله میرم هر سال به مناسبت های مختلف جشن میگره ...مثلا عید فطر و قربان و چهار شنبه سوری و اینا .توی این مدت من تو هیچ کدومش نبودم ...نمیدونم ...حوصله نداشتم ...حالا امسال که بیست و دوم اسفند جشن گرفتن میخوام برم...یعنی همه میگن بیا خوش میگذره ....جشن بالماسکه هم هست .دارم وسوسه میشم برم تو مسابقه بالماسکه شرکت کنم !شرکت کنم ؟ نکنم؟؟ فکر کردم لباس دزیره !بپوشم !حالا از کجا همچین لباسی پیدا کنم؟؟کلی هزینه داره دوختنش نه ؟متاسفانه مثل اسکارلت خونه مون پرده های مخمل نداره و خروس هم نداریم که برای خودم لباس بدوزم و پر خروس بزنم بهش!آخه تقریبا دستی در دوخت و دوز دارم و میتونم گلیم خودمو از آب درارم !

 

از ایناااااااااااااا

فکرکنم طلائی رنگ (عکس سیاه و سفید )باشه و باید کوکارد سه رنگ انقلاب فرانسه هم داشته باشه!نیشخند

پ ن 2)پ:الان موهامو رنگ زدم همیشه رولون میزنم اینبار اون شماره رولون نبود به توصیه فروشنده یه رنگی خریدم که البته خوشرنگه ولی پوست سرم اینقدر میخاره که دارم دیوونه میشم !تازه موهام خشک شده!



۱۳٩٠/۱۱/٢۸

happiness

کلمات کلیدی :

 

تو مدتی که نبودم دو نفر رو از دست دادم .دائیم و پدر بزرگم .مرگ برای من یه حقیقته که واقعی تر از اون وجود نداره .میپذیرمش .خیلی تلخه ولی باید پذیرفتش .فقط مرگ پدر بزرگم مثل این بود که مرگ مثل گرگی که یه قدم نزدیک تر میشه داره جلوتر میاد .وقتی که زنده بود حس میکردم که نگهبان قدری داره از چادر ما مراقب میکنه ...آتشی افروخته و صبورانه شب بیداری میکنه و نمیذاره گرگی به پناهگاه ما نزدیک بشه ...حالا احساس میکنم  چادرمون بی نگهبای صبور همه این سالها امنیت گذشته هارو نداره ...یه جور بدیه...ولی خب این زندگی واقعیه چیکارش میشه کرد ...جز غنا بخشیدن به باورت و  غنی کردن خودت برای روز مبادا ...مثل کوهنورد یکه میره فتح اورست و میدونه چه مسیر صعبیه ...چه دیواره های یخی ...چه یخچالها ...ولی خودش رو آماده صعود میکنه . و آماده هر پیشامدی میشه .

نمیتونم خوشحالی و آرامش این روزهام رو وصف کنم...یه طور خالصی مثل شراب نابی که با پیک اولش شاد و گرم میشی خشنود و راحتم...هر از گاهی به صفحه دوم شناسنامه ام نگاه میکنم که باور کنم تموم شده .درسی که این ماجرا ها به من داد رو هیچ کی یادم نداده بود .نه معلم ها تو مدرسه نه دانشگاه نه پدر و مادرم...یه جور انسان شناسی بود انگار .انگار که من از پوسته حماقت و ساده لوحی بیرون بیام و یه نگاه متفاوتی به آدم ها و دنیا داشته باشم .انگاربرام لازم بود تا مزه همه چی رو بچشم .بفهمم که آدم ها عوض میشن .که هیچی در زندگی قطعیت نداره .که هیچ وقت برای تازه شدن و شروع دیر نیست ...که بذارمش به حسای هزینه ای که برای عاقل شدن و بزرگ شدن باید پرداخت میکردم .

.......

ابروهامو کوتاه و طلائی کردم .همه این سالها در مقابل کوتاه کردنش مقاومت کردم و حالا فکر میکنم که عجب اشتباه بزرگی بوده چون خیلی عوض شدم و خوشحالم از اینکه حس میکنم دوتا پرنده طلائی تو صورتم دارن روبه بالا بال میزنن...نمیخوام اجازه بدم هیچی غمگینم کنه ...احساس خوشبختی میکنم...باورم نمیشه که بحرانها و کلافگی هام تموم شده ...

 

 



۱۳٩٠/۱۱/٢٢

یه حرفایی همیشه هست...

کلمات کلیدی :

کلی کار انجام نشده دارم ...یه دفترچه  و یه ذهن پر از برنامه .ورزش میکنم همچنان و اگه نبود این ورزشی که تا حد خستگی مفرط انجامش میدم شاید نمیتونستم بکشم تا حالا.میخوام از ورزش بیشتر بنویسم و تشویقتون کنم که نه به خاطر زیبائی که به خاطر سلامتی و قوی شدن و غلبه کردن بر مشکلات انجامش بدید...

دور و برم پر شده از کتاب .باور میکنید تا حالا فرانی و زوئی سلینجر رو نخونده بودم ؟؟خب خوندمش و یه جوری بود .درست مثل فیلم پری که مهرجوئی ساخته و آدمو قلقلک میده .سلینجر چقدر باید ذهنش درگیر و قوی بوده که بیشتر مکالمه کتاب در فاصله ریش زدن و دوش گرفتن یه نفر اتفاق بیفته و خسته نشی و دلت نخواد پلک بزنی .چقدر بعضی آدم ها بزرگن و چقدر بعضی ها محو و گم.فکر میکنم همه اش به نگاهت به زندگی ربط داره .چقدر میشه این نگاه رو تربیت کرد ؟یادش داد که زیبا نگاه کنه کنکاش گر باشه مثل دوربینی که زومش تغییر میکنه بعضی وقت ها زوم کرد و یه مقدار دقیقتر دید ؟

حالا نه که لزوما وقتی زوم کنی خوشبخت تری ...که شاید تلخی بیشتری ببینی ...ولی از نگاه های سطحی... از آدم های کاغذی یه بعدی ...از اینائی که نزدیکشون میشی میبینی هیچی ندارن و چه سبک و توخالی ان بدم میاد...نمیدونم چقدر خودم این جوری ام...میخوام غنی و قوی باشم...از اون سکوت هایی که تو کلام آدم های عمیق هست از اون نگاه ها داشته باشم...

یه جور تاثیرگذاری که خودت هم خوشت بیاد از اینکه کشف میکنی که یه راهی هست که نمیترسی از تاریکی هاش از سنگلاخش ...

حالا وقت پست فلسفی نوشتنه؟این هدیه سال گ رد بود که اینترنت رو این جوری کردن آیا؟؟؟