من و احمق ترین و دوست داشتنی ترین گربه جهان

کیک سیب ب با رویه اختصاصی شکر و کره و دارچین

لابستر که گوشتش مثل آدامس بود

کوهستان زیبا و نفسگیر بلو مونتین

آبگوشت !! بدون چربی البته

خیلی وقته ننوشتم ... دلیلش شاید این باشه که دیگه شرایطی نیست که بخوام از دنیا فرار کنم و به این جا پناه بیارم ...به هر حال شاید هم بلد نیستم بیام اینجا و از لحظات خوب بنویسم ولی گاهی به خودم میگم باید بیام و بگم شاید کسی خوند و فهمید که نقطه پایان فقط مرگه و لاغیر ...
میرم کلاس زبان و در بالاترین سطح پذیرفته شدم .بعد معلمم (اسمش ماریاست یه زن بالای 55 سال بسیار مهربان و پرانرژی که خیلی دوست داشتنیه و با لهجه استرالیایی بسیار غلیظ و دست نخورده که گاهی گیج کننده میشه تلفظ هاش ) منو معرفی کرد به دوره های آمادگی کار و آشنایی با محیط کاری در اینجا .یعنی خوشحال کننده ترین اتفاق در زندگیم که بتونم یه مرحله دیگه به کار کردن توی این کشور نزدیک بشم ...خلاصه که اینجا همه چی متفاوته . چند تا همکلاسی هندی و بنگلادشی و چینی و تایلندی یه لهستانی و یه مصری و یه افغانی دارم .زبون افغانیه رو که ابدا نمیفهمم .فکر کنم پشتون باشه .با هم انگلیسی حرف میزنیم .
میتونم بگم که هندی ها خونگرم و مهربان و خندانن همیشه .از یکیشون دستور کاری مرغ گرفتم و خودمو خفه کردم با درست کردنش . چینی های سرد و یخ .بدون کلمه ای حرف با بقیه .اصلا انگار هیچ کسی رو نمیبینن .من احساس میکنم این از شرایط سخت و خاص و دشوار زندگی اونها میاد ...نمیدونم ...بنگلادشی ها ....بنگلادشی کلاس ما مسلمانه و محجبه از من پرسید که مسلمانم .بله .و شروع کرد به دختر لهستانی توضیح دادن در باره مهریه و ازدواج اسلامی و اینکه وقتی ازدواج کرده تا سه سال رفته پیش خانواده همسرش و از مادر بزرگش نگهداری کرده و نمیتونسته با همسرش باشه و تنها دو روز قبل از عقد دیدش و اینا .بیچاره آگاتا (دختر بور و زیبای لهستانی که من نمیدونم همه لهستانی اینقدر مهربان و خونگرمن ؟) ابروش هی میرفت بالا و بالاتر و تند میگفت اوه اوه نو نو دتس کریزی !
بعد فکر کنید که من با چه تلاشی متقاعدش کردم که نه این یه مسئله فرهنگیه و تو ایران که همه مسلمان هستن از این خبرا نیست و هیچ عروسی تو ایران به مادر بزرگ شوهرش لازم نیست خدمت کنه و دخترا دوست پسر دارن و چند تا عکس از خودم و گلی و دوستاش تو ایران نشون دادم که پر از رنگ قرمز و سبز و نارنجی جیغ و اینا بود ...خلاصه که یه بساطی .
بعد دوباره دختر بنگلادشی گفت حالا مادربزرگم شوهرم از بنگلادش تلفن میزنه که فلانی کجاست بفرستینش که از من مراقبت کنه 
همه اش یاد داستان گلی ترقی می افتم با خدمتکار بنگلادشیش که همیشه میگفته پدرش یه گدای متشخصه و کارتت مخصوص داره و یه خیابون به نامشه !و شوهر کلاهبردارش ....خلاصه که خودش خیلی دختر مهربانیه و تمام خوراکی های تند و چربش رو با کلاس تقسیم میکنه و همیشه لبخند میزنه و صورت سبزه تندش غرق یه سادگی و دست نخوردگیه که کم پیدا میشه ...دوشنبه بهش میگم که در باره اش نوشتم .به زبان فارسی .
وقتی هندی ها و بنگلادشی ها حرف میزنن من پرت میشم وسط فیلم های هندی با اون لهجه ها ...مثلا پسر بچه های توی اس ل ام دا گ میلیونر ...
مردم اینجا میگن استرالیا یه کشور چند فرهنگیه و راست میگن .هیچی جالب تر از کشف فرهنگ ها نیست .اینکه بفهمی دختر هندی همکلاسیت از دست ایراد های شوهرش کلافه است و تایلندی کلاس تو شیفت شب خط تولید پاناسونیک کار میکرده و یه بچه داره و به شوخی های ماریا در مورد اینکه به به بچه دیگه هم فکر میکنی که بیاری میخنده و سرخ میشه ...
...
الان اینجا ساعت 5 عصره و آقای مهربان داره تو آشپزخونه هنر نمایی میکنه و بوهای خوب داره منو گیج میکنه .قراره مرغ درست کنه و نمیذاره من برم ببینم داره چیکار میکنه !فکر کنم برنج هم درست کرده .خلاصه که نمیدونم این همه سر و صدا و بوهای خوب مال چیه ...گفته بودید که چرا ازش نمینویسم ... هستش و مهربانترین مرد جنوبی دنیاست ...دارم از فضولی غذا میمیرم !
اینجا هوا داره سرد میشه و من از دیدن دخترایی که دامن کوتاه یا پیراهن نازک دارن یخ میزنم !واقعا هیچ نظم و ترتیبی در لباس پوشیدن ندارن !همزمان میتونی آدم هارو با تاپ و شلورک یا کلاه و شال ببینی !به هر حال ...
در هم بود ....مثل همیشه
زندگی محصور در دریاهای درخشان و آسمانی که نمیدونم چطوری این همه بارون در خودش داره و بعد خورشید با شدتی میتابه که میشه داغیش رو بازوهای برهنه ات حس کنی ...برای من که از هر نشانه ای دنبال نشانه ای توی ذهنم میگردم سکوت ظهرگاهی و آفتاب عموی که میتابه منو میبره به داستانهای آلنده ...به بارانی که توصیف میکرد میباره و اینقدر گرمه که میشه رفت زیر باران و برای من که عمری در بین کوه های بلند و دامنه های سنگی زندگی کرده بودم عجیب بود و نا مانوس ...چرا که اگر باران میبارید باید پناه میبردی به گرما ...پنجره هارو میبستی و از پشت شیشهنگاه میکردی به باران ....
حالا خوب درک میکنم حال افسره رو تو کتاب (چه کسی پالو میتو مولرو رو کشت ؟ از بارگاس یوسا ) که میرفت و ستیغ آفتاب از بدنش جویبارهای عرق راه مینداخت و تمام فضای داغ داستان تداعی میشه برام ...
میزو آوردم توی هال .کنار دری که به حیاط باز میشه گذاشتم و عصرهای خوشبو میشینم رو صندلی با روکش قرمز و با لپ تاپم کتاب میخونم و فیلم میبینم ...برای خودم قهوه درست میکنم و از وزش نسیم با صدای مرغ های دریایی لذت میبرم ...و سعی میکنم بهخودم فحش ندم که چرا کتابامو نیاوردم ...نمیشد البته ...سنگینه و کلی هزینه داشت ...
البته لذت ورق زدن کتاب یه چیز دیگه است ...این روزها گاهی میرم گلی ترقی میخونم ...مادام گرگه ...گاهی یه قسمت از کلاریس ِ زویا پیرزاد رو میخونم ...
با پس صحنه صدای سگ همسایه و جیر جیر جیرجیرکهای درختی ...کیک شکلاتی درست میکنم ...برای عصرونه ...یا چمیدونم شربت سکنجین درست میکنم ...مافین سیب و هلو و خونه رو پر میکنم از بوی زندگی و زمزمه های زنی که اینقدر رویاهاش طولانیه که اگه بره ملافه هارو رو طناب پهن کنه ممکنه باد اونو و رویاهاشو با خودش ببره ...مثل اون دختره تو صد سال تنهایی ...
آرزوم اینه یه روزی اینها رو به زبان انگلیسی بخونم ...برم خودمو محو کنم توی یه کتابخونه تو در تو و هی بخونم و بخونم و وقتی که راه میرم پرنده ها روی موهام بشینن و باهام حرف بزنن ...
این روزها ...استرالیایی ها چی میفهمن از پاییز؟ چون مثلا فوریه اینجا پاییزه و گرمه هنوز و آفتاب هست و خبری از اینکه به دنبال لکه آفتاب روی قالی قرمز لاکی جا به جا بشی نیست .بی شک پاییز ایران توی هر جایی که باشی زیباترینه ...مثلا توشهر من ...زمین طلایی میشه از برگ چنار ...باد میاد و رو سرت برگ میریزه و تاکسی ها و خیابونها پر از بوی مداد تازه و پاکن و دفتر های خط نخورده میشن .عصر ها تا پلک میزنی خورشید در پس هزار و یکی از کو ه های اطرافت پنهان میشه ...به آنی ...به چشم بر هم زدنی ...
هوا ابری شده ...امیدوارم بباره ...وقتی میباره میرم یه پیک ش ر ا ب قرمز میارم و مزه مزه میکنم و میخوام فریاد بزنم ...آه من بسیار خوشبختم ....
شب شنبه برای اولین بار من اینجا مهمون داشتم .برای شام .دوستهای آقای مهربان بودن و بر خلاف انتظارم خیلی خوب و راحت گذشت .میز آشپزخونه رو آوردم توی هال و سلف سرویس کردم و کلی غذاهای خوشمزه درست کردم .منو رو برای نهال خواهرم فرستادم (توی وایبر) بعد نوشت وایییی چی کردییی چه خبره ؟
خب این جا که کسی زیاد مهمون کسی نمیشه و من بعد از سالها بود که مهمون داشتم و حس خوبی بود ...
نمیدونم الان نوشتن این چیز ها و این حرفها این جارو زیادی (آشپز خونه ای نکرده ؟ نمیکنه ؟)خیلی دلم میخواد الان که این جام وقتی پنجره ها بازه و صدای بارون میاد یا صدای بلبلهایی که چهچهه میزنن کتاب های مورد علاقه ام رو بخونم ولی هیچ کتابی نیاوردم و خودمو رو هم مجبور کردم که فقط انگلیسی بخونم ...الان با موبایلم دارم اخبار رادیوی محلی سیدنی روگوش میدم و چون عصر یک شنبه است برنامه مذهبی کلیسا ست و جالبه که خیلی ها زنگ میزنن و طلب دعا میکنن برای بیمارانشون .
امروز لوبیا پلو داشتیم و برای پیرمرد تنهای همسایه فرستادم ...خیلی دلم براش میسوزه ...در سکوت بی حد و مرزی یا به گلها و باغچه میرسه یا در گاراژش رو مثل یه کار آیینی هر روز باز میکنه و معلوم نیست چی کار داره اونجا ...تنهایی خیلی درد بزرگیه .اینکه همه اش حرفاتو برای خودت بیان کنی و ...
ولی عصر یکشنبه ها به تلخی و تنگی عصر جمعه ها نیست ...
دلم میخواد این جا از حس های متفاوتی که این روزها دارم حرف بزنم .از آرامش این خونه با سقف سفالیش .از صدای مرغ های دریایی ...از صدای جیر جیرک های درختی.از اینکه لازم نیست از اینکه دلم میخواد شب ها زود بخوابم بترسم .از اینکه چقدر ترسو شده بودم یه زمانی ...از اینکه میترسیدم یه ظرف از دستم بیفته و سر و صدا بشه ...از اینکه یه بار وقتی فوتبال نگاه میکردم جیغ زدم و چی شد .از اینکه وقتی داشتم فیلم کوهستان بر و ک ب ک رو میدیم چه کرد .از وقتی آسانسور قطع بود و یادم رفته بود زباله هارو بیارم پایین .لعنت .لعنت .به آدم هایی که میشن ترس زندگی یه آدم دیگه .از اون آدم هایی میشن که فروغ در باره شون میگه (...که این دیو سیاه ...خون به کف خنده به لب آمده است (درست نوشتم ؟)
باید بنویسم که دوباره دارم جوانه میزنم ...چرا هی نقب میزنم به اون روزها ...نمیدونم ...اینقدر سیاه بودن اون روزها و اینقدر روی روح من خط انداختن که در فرار و گریز روزمره گی هم گاهی مثل علف هرزهای سمج سر در میارن ...آره باید بنویسم اینجا که چه روزگار بدی بوده و انگار من یه بازمانده از آشو یتسم که همیشه حرفها و ناگفته هام ارزش شنیدن داره و حتی دردهایی دارم که برای هر کی بگم فقط سر تکون میده که اا یعنی این بوده اون زندگی ؟
نمیدونم چرا مرورش میکنم اینقدر ...یه نفر بیاد منو روانشناسی کنه (خانم اردیبهشتیی پلیزززز) که چرا اون چند سال جهنمی اینقدر منو ترسونده که امروز موقع تلفنی حرف زدن آقای مهربان یه ظرف از دستم افتاد و ترسیدم .لعنت .بگذریم ...
دیروز رفتم شاپینگ .البته رفته بودم قبلا ولی چیزی نخریده بودم .منظورم لباسه تا که دیروز یخم باز شد و یه پیرهن خریدم .آقای مهربان تو مرکز شهر کار داشت رفت به یه جلسه و منو گذاشت وسط یه عالمه مغازه و شاپینگ سنتر .

بعد اومدو یه قهوه خوشمزه خوردیم ...یادمه یه زمانی صدف که وبلاگ مینوشت گفته بود که تنها چیزی که خارج از ایران میشه خوشمزه تر و بهترشو خورد همین قهوه است و الا که میوه ها و سبزیجات ایران یه عطر و طعم دیگه دارن .خیلی خوشحالم که جدا از سی کیلو بار مجاز و کوله ای که بردم تو کابین 58 کیلو لباس هم فرت کردم !روسری شالی هایی که توایران ما نگاهشون هم نمیکنیم و هر دستفروشی ازش داره اینجا خیلی گرونه ...ولی چیزی که برام جالبه اینه که لباس ها بی نهایت ساده هستند .یعنی اون سنگ ها و زرق و برق هایی که رو لباس ها ی شب هست اصلا وجود نداره ...خیلی ساده و خوش برش و خوش مدل ...همین طور رنگ ها ...گل بهی و شیری و قرمز و زرد و رنگ های شاد غالب اصلی رنگ ها هستند .نارنجی های ملایم .مشکی خیلی کمه ...حد اقل من خیلی کم دیدم .کلا رنگ در زندگی روزمره همه وجود داره ...چقدر دلم برای زنان سرتا مشکی پوش میسوزه ...آخه چرا ...بین این همه رنگ و زیبایی چرا سیاه پرکلاغی؟؟
از اینم که بگذریم میرسیم به وضعیت موی من !موی حالت دار بلند که با درجه رطوبت هوا حجمش کم و زیاد میشه !تا حالا یه بار سشوارش کشیدم که شب رفتیم بیرون و بارون میبارید و هوا مرطوب بود و یه وضعیتی !در بیشتر واقع موس میزنم و تیپ هنری !میزنم !از اونجایی که خودم بلدم آفریقایی ببافم و برای خودم هم میبافم میخوام هفته آینده یه روز بشینم ببافمش یه چند روزی هم نگهش دارم چون شستنش درد سره .
اینم نان خرمایی و مافین که برای عصرونه امروز درست کردم

یاهو نوشته سیدنی از سال 1923 تا حالا همچین گرمایی نداشته !حالا که من اومدم از قلب زمستون دارم اینجا آب پز میشم و توی این هوا با وجود کلی کار پپاده کردن چند تا ترجمه و کار آن لاین دیگه ای که انجام میدم کیک سیب درست کردم !تازه رولت هم درست کردم ولی خامه نداشتیم میخوام یکی دو ساعت دیگه خامه بخرم و آماده اش کنم .
الان هم نشستم پشت میز آشپزخونه ای که پر شده از بوی سیب و عطر دارچین و کلی خودکار و دفتر یادداشت .یه لیوان شربت توت فرنگی درست کردم و دارم میخورم و مینویسم .قبل از اینکه یادم بره ,دوستایی که لطف کرده بودید و گفته بودید توی فیس بوک هم باشیم ,اکانت من دی اکتیوه و هر وقت فعالش کنم حتما به دوستان خوب و قابل اعتمادی که اینجا هستند خبر میدم .نمیدونم چرا نمیتونم با فیس بوک رابطه برقرار کنم ...یه جوریه .از یکی از اقوام خودم بگم که همیشه خدا با هم دعواو درگیری دارن بعد بیاو برو فیس بوکشون رو ببین .چنان عکس های عاشقانه ای میذارن و چنان کامنت هایی برای هم میذارن (زن و شوهر)که میگی ای خداااا اینا زدن رو دست رومئو وژولیت .بعدشم هی باید برای دیگران بنویسی که وای چقدر دلتنگشی و چقدر عکست زیباست .خودم که باید یه خانه تکانی حسابی تو دوستای اد شده در اون جا بکنم ...اینم از ماجرای فیس بوک ...
و اینم کیک سیب من ...خیلی خوشمزه شده

این روزها خیلی حس میکنم شبیه کلاریس توی (چراغ ها را من خاموش میکنم شدم ...).اون قسمت هایی که از گرمای آبادان میگفت و از ردیف خونه ها با شمشاد و استخر و غذا درست کردن توی گرما و عادت نکردنش به جونور های که ناگاه میپریدن جلوش ... از کافه خنک وسط شهر آبادان که از گرمای جهنمی پناه میبرد بهش یا از مغازه های سر ظهر تعطیل یا چمیدونم خورشت کاری تند همسایه جدید که از هند آمده بودن .اسم دخترشون سوفی بود اسم مامان بزرگه که عاشق کاری تند و چاتنی بود یادم نمیاد ...ولی لباس گل آفتابگردان آلیس خواهرش و نون خامه هایی که عاشقش بود یادمه ...
یا شاید هم شدم مثل مجری برنامه فود سفری که هرچی میخورد و از غذای هر ملتی که میخورد میگفت عالیهههه بینظیرهههه. این روزها دنبال مزه های تازه ام .هر چیزی رو با تردید مزه میکنم که به حافظه چشاییم فرصت بدم که تحقیق کنه ببینه خوشم میاد یا نه .استرالیا پره از غذای ملل و برای آدمی مثل من که عاشق مزه های جدیده یه جنون دیوانه واری داره اینقدر که دیروز بعد از خوردن غذای تند تایلندی که بعد از قاشق اول حس میکردم پرزهایی چشاییم از بین رفتن و فقط دارم آتیش میخورم .از پشت سرم هم هر از گاهی یه شعله میرفت تو هوا که معلوم بود آشپز داره یه کاری میکنه از اونهایی که ماهیتابه آتیش میگیره .خلاصه که تا شب حس میکردم معده ام گلوله آتشینی شده که هر آنی ممکنه بترکه ولی می ارزید .البته غذای تایلندی قبلا خورده بودم ولی این فرق داشت .یه جور پاستای پهن با سس سویا و یه عالمه چیلی شناور در سویا سس و تکه های دودی مرغ و اسفناج و لوبیا .امروز کهیر زدم !در تمام عمرم اینقدر تندی نخورده بودم ...خب ..امروز توی خونه غذا درست کردم ولی هنوز فکر پلید یکشنبه و غذای هندی خوردن مثل یه خیال موذی توی ذهنم میچرخه .
دوست های ایرانم مدام ایمیل میدن که اونجا خوبه و راضی هستی از رفتن ؟ نمیدونم چی بگم که شتابزده و عجولانه به نظر نیاد ...برای آدمی مثل من که هیچ گاه به فکر مهاجرت نبوده و این اتفاقی ترین پیشامد زندگیش بوده که خودم اسمش رو تقدیر میذارم ،راهی بوده که پیش آمده و من توش قدم گذاشتم ...فعلا زوده برای قضاوت ولی من از آرامش محیط بیرون و داخل خونه لبریزم ...امروز یه اتفاقی افتاد که فهمیدم کار درستی کردم که این جام ...و اینکه فهمیدم کابوس زندگی قبلیم هنوز در من هست متاسفانه .چند تا مدارک آقای مهربان رو که توی میز هال بود بردم گذاشتم توی اتاق و چند تا کاغذ هم گذاشتم توی کشوی کمد .بعد دنبالش بود و منم فقط داشتم کاغذ های روی میز رو نگاه میکردم .چند بار ازم پرسید که چیزی رو دور ننداختم و من مطمئن بودم که نه .چند باری رفت تو ماشین رو نگاه کرد و اومد و توی کیف لپ تاپ و خلاصه نبود !کاغذ مهمی بود که بهش احتیاج داشت .اگه کاغذه دیرتر پیدا میشد من حتما میزدم زیر گریه .طپش قلب گرفته بودم و دهنم خشک شده بود .یاد اون آدم افتاده بودم که درهمچین شرایطی چه رفتارهایی میکرد .باورم نمیشد این مرد داره با آرامش دنبال کاغذ میگرده .کت و شلوار پوشیده و کراوات بسته در حالی که عرق کرده و با آرامش داره دون دونه کاغذ هارو میگرده .و پیدا شد البته .توی کشو گذاشته بودمش .گفتم معذرت میخوام با تعجب نگام کرد گفت چرا ؟
میدونم که ممکنه فکرکنید که خیلی طبیعی بوده .آره .الان میفهمم که این طبیعیه .ولی من پر شده بودم از هراس یاد آوری رفتار های نابه هنجاری که دیده بودم .واقعا اینکه میگن زخم تن درست میشه و زخم روحه که خوب نمیشه همینه .ولی من میخوام روحمو خوب کنم ...
اینجا دیگه جای یاد آوری از گذشته نیست ...
خیلی خنده داره که من هنوز تو ذهنم تقویم و ماه های ایرانه و امروز بیست و دوم دیماه و اینجا خورشید داره با شدت میتابه !دچار دوگانگی شدم !!!