
کلمات کلیدی :
مامانم سالهاست که صبح ها به طور منظم میره پیاده روی . بعدش با نون تازه برمیگرده خونه .من که بیدار میشم یه میز خوشمزه منتظرمه .سه روز توی هفته تخم مرغ عسلی (اگه سفت باشه نمیخورم ) بقیه روزها نون و پنیر و کره مربا و خامه و گردو یه دونه گوجه فرنگی روی میزه .توی یه زیر استکان هم چایی تازه دم برای من که پنبه توش میزنم و میذارم روی چشمام .چند دقیقه دراز میکشم و کمپرس چایی سرد تازه دم میذارم روی چشمام .در کنار همه اینها مامانم در حین پیاده روی تمام اعلامیه های ترحیم روی دیوارهارو میخونه و در خلال صبحانه خوردن به من میگه .اینکه خانم (ز )(همکار سابقش)یه ور سرش کچل شده و خانم (ح) (مادر مرجان همکلاسی سابقم)عمل قلب باز انجام داده و الان تو سی سی بستریه و بیست کیلو وزن کم کرده و همکاراش توی شیر فروشی دیدنش و گفتم مهین رو نشناختن بسکه لاغر شده .
اینکه شوهر( ر ) (همسایه سابقمون)بعد از خیانت ها ی آشکار و هویدا دیگه عملا این عیدی ترکش کرده و گفته صد میلیون بهت میدم طلاق بگیر میخواد زن بگیره و (ح) که مشکل سیستم ایمنی داشته بعد سالها دوباره رو ورده به کورتون خوردن .
اوائل خودم رو مشغول میکردم به چک کردن اخبار با ل ا ترین با تلفنم و به ویتامین سی موجود در گوجه فرنگی فکر میکردم که چقدر برای پوست لازم و ضروریه و سعی میکردم گوش ندم که چه خبره .ولی این آخرا دیگه بهش گفتم من نمیخوام از اول صبح انرژی های منفی و مریضی ها و مشکلات زندگی بقیه رو بهم من انتقال بدی .کلا اخلاق خاصی داره.من از تفاوت روحیه ام باهاش تعجب میکنم .تفاوت های بنیادینی با هم داریم .
توی کتاب بادها خبر از تغییر فصل میدهند یه دائی هست که آرایشگره ...یه جا حرف قشنگی میزنه میگه با زن اولم زندگی همه اش غم و غصه بود .اینکه بچه فلانی مرده و کی مریضه (البته من دارم از حافظه ام و برداشتم نقل میکنم عین جملات نیست ).زندگی برای مادرم تقریبا یه همچین چیزیه .همونیکه فروغ میگه که زندگی مادرش سجاده ای است گشوده در آستان دوزخ .به نظر مادرم در بلایا و سختی ها باید به مصیبت زده ها فکر کرد و نفس راحت کشید که اگه مثلا موهات داره میریزه باز جای شکرش باقیه که سرطان نداری .ببین فلانی توی بیست و دوسالگی سرطان لنف داشت و مرد .از این رو مکالمه های من و مامانم در حد دو تا هم خونه ایه .از اینکه مدام تفاوت روحیات خودم رو با اون براش شرح بدم و اون ابرو بالا بندازه و چند دقیقه طول بکشه که لود کنه دارم چی میگم دست برداشتم .فکر کنم عبادتش و نمازخوندش با سجاده پهن شده روی میز (روی مبل و نشسته نماز میخونه )(مشگلی هم نداره ولی اینجوری خوندن راحت تره) هم یه جور کشمش بین اینکه اون دنیایی هست یا نیسته .این جوری بهتره .نماز میخونه اگه اون دنیایی بود خب خونده و اگه هم نبود ضرر نکرده .جدیدترین سریالها و آهنگ ها رو از ماهواره دنبال کرده .
افرادی از این دست توی جامعه زیادن .به نظر من صرف پدر بودن یا مادر بودن قداستی برای کسی نمیاره .در اینکه دوستش دارم شکی نیست .ولی میبینم که چه زندگی یکنواختی داره .میبینم که سقف کوتاهی که جامعه و تربیت و شرایط براش ترسیم کرده اینقدر کوتاه که داره دولا دولا راه میره ولی به همین هم راضیه .و میگه خوبه که سینه خیز راه نمیرم .
نمونه یه شهروند خوب ...فردای روزی که قبض برق و آب و ...میره پرداخت میکنه .از تورم و دولت شاکیه ولی اگه دوربین تلوزیون بیاد ازش بپرسه که زندگیش چطوره ممکنه صلواتی به روح ...نثار کنه و بگه همه چی آرومه !چیزی به نام یک عصیان کوچک حتی در برابر استبداد پدرم که بعد از سی و پنج شش سال زندگی مشترک هنوز میگه بیا پشتمو لیف بزن و عرق ریزان برمیگرده و یواشکی به ما میگه از این کار متنفره وجود نداره .نمیدونم اصلا غذای مورد علاقه اش چیه ...
من نمیشناسمش واقعا .با هیچ کی مخالفت نمیکنه .هر کی هر چی بگه موافقه .من از این تسلیم که در ذات خیلی ها هست بیزارم .کاش یه نفر بود منو نقد میکرد تا ببینم من چی ام؟آیا من از این جبر تاریخی از این تسلیم و بره بودن نصیبی بردم ؟چون عمیقا میخوام دقیقا عکس اون چیزی باشم که مادرم بوده .که هست .
سوای از محبتش .تازه فکر میکنم کاش بعضی وقتها جای محبت های بی قاعده کردن داد میزد .فریاد میزد .
نمیدونم .
من از تسلیم و رضا بیزارم .

ن : سایه





