از سین تا سین

سین اول (شهری که توش عمیق ترین خنده ها و گریه ها رو کردم ) سین دوم ...سیدنی ...شهری که زیر آسمانش دنبال فرداهام هستم

در ده روز گذشته سومین باریه که دارم مینویسم و هر بار به دلایلی میپره ...تعطیلیم برای دو هفته و کلی کار انجام نشده دارم برای انجام دادن .نصفی از تکالیفمون رو تحویل دادیم و الان در میانه راهیم ...این رشته تماما لذت و آمیخته ای از تمام چیزهاییه که من دوست دارم ...تاریخ و هنر و سینما ومعماری و مهندسی ...تمام چیزهایی که میشناسم و در زندگی به خاطر اونها ادامه دادم ...

اینجا پاییز آمده و هیچ نشان نمیبره به پاییز خوشبوی شهر من که پیاده روهاش در زیر آبشاری از برگ های رنگارنگ پنهان میشه ..امشب با آقای مهربان میریم تلوزیون مژه .بله شبکه ای بی سی استرالیا برنامه پرسش و پاسخی داره که ثبت نام کردیم البته من نمیخواستم برم ولی بعد دیدم که اون فضا رو دوست دارم از نزدیک ببینم .میخوام موهامو جمع کنم و پیرهن بپوشم .مردم استرالیا خوشبختانه خیلی در لباس پوشیدن راحت هستند .یعنی من اگه به شما بگم جنس غالب اکثر لباسها یه چیزی در مایه های زیرپوش مردانه های ایرانه شاید باور نکنید .چون خیلی خیلی راحت هستند .کلا راحتی حرف اول رو میزنه ...صندل هم که نماد اینجاست .شما میتونید که دخترها رو با پیراهن شب و با صندل کاملا تخت ببینید .یعنی فکر نکنم هیچ زنی اینجا بتونه یه پیرهن شب کار شده که احیانا پارچه اش زبر و ناراحت باشه رو بپوشه .از این لحاظ خیلی خوبه ...میتونی با همون لباس تو خونه ایت بری شاپینگ و شخصا از وقتی اومدم استرالیا هنوز رژ گونه ام تموم نشده که بخوام بخرم ...ریملمم هم همینطور .رژ لب قرمز هم مخصوص مناسبت ها ست .چیزی به اسم Dress Code  در فرهنگ لباس پوشیدن وچود داره که معنیش شاید بشه گفت لباس مناسب برای هر موقعیته .به خاطر همینه که فروشگاه هایی هستند که صرفا لباس تو خونه ای میفروشن یا بخش لباس شب و عصر با هم فرق داره .شلوار جین ؟ چشم بادومی ها که عاشق شلوارک جین و کتون کوتاه با جوراب شلواری یا بدون اون هستند .دسته دیگریشون پیرهن های سبک و نرم و راحت یا شلوار های چسبان نخی .استرالیایی ها هم که پیرهن و شلوار های رنگی .توی کلاس تنها جین پوش من بودم .کلا جین برای آب و هوای شرجی جواب نمیده .اونم وقتی قراره دوازده ساعت پات باشه .راحتی حرف اول انتخابه .به همین دلیل دامن یا پیرهن هایی که تن غالب خانم ها هست جنس لطیف و نرمی داره و الا برای ساعت های طولانی قابل تحمل نیست ...

به همین دلیل لباس فصل اسب دوانی با لباس مسابقه هاکی و کنسرت و خرید هفتگی و مهمونی تولد عصر و کوکتل پارتی فرق داره .کاترین معلمم که چند سالی از من بزرگتره در لباس پوشیدنش آمیزه ای از روحیه هنرمندانه اش و شغلش رو میشده دید ...خیلی هنرمندانه وقتی که قرار بود در مورد دکوراسیون ویکتوریایی و اون دوران حرف بزنه پیرهن بلند مناسب اون روزان رو پوشیده بود و چون درسمون در فضای باز بود با دستکش و چتر برودری دوزی شده توری ظاهر شد و وقتی قرار بود در مورد دکوراسیون مدرن که در آلمان و همزمان با هیتلر جرقه هاش زده شوده بود حرف بزنه با شلوار تنگ و پوتین و کلاه همه در رنگ سبز ارتشی که احساس دیسیپلین آلمانی و جنگ و رکود اقتصادی رو بهت منتقل میکرد اومد سر کلاس ... با عشق بی اندازه از تمام پنجره های سبک اندلسی و گوتیک و معماری الهام گرفته شده از تایتانیک حرف میزنه (میدونستید ساخته شدن کشتی تایتانیک اینقدر مهم بوده که معمارها به طراحی پنجره های و ایوان هایی الهام گرفته از پنجره های کشتی و عرشه رو آوردن ؟ من نمیدونستم ).فصای زندگی این زن پر شده از فیلم و هنر و معماری و نقاشی ...دلم میخواد اون حس خوبی رو که من از این فضا و از این روحیه نرم و منعطف میگیرم به همه انتقال بدم ...هفته پیش رفتیم به یه بازدید رویایی .فروشگاه دکوراسیون داخلی که به نوعی هم آنتیک فروشی بود .فقط میتونم بگم نفس گیر و قابل احترام بود.قاب عکس قدیمی قرن هجدهم   قاشق نقره   آب پاش لب پر شده و ...

چند تا عکس میذارم اینجا ...

خلاصه که ناراحتم از وقتی که تلف کردم و چیزهایی که نیاموختم ... این وسط دوستم یه کتاب آشپزی هندی بهم هدیه داده که نمیدونم کی شروع کنم به خفه کردن خودم با کاری و فلفل تند و زنجبیل و انبه و دارچین ...چند وقت پیش یه پلوی خوشمزه برام آورد یه توش بادام زمینی و فلفل بود با طعمی که نمیتونم توصیفش کنم گفت که توش انبه سبز ریخته .حالا وسط این همه کار و میز در هم ریخته و موی منتظر رنگ شدن و پای منتظر اپی لاسیون و ناخن منتظر لاک شدن و کلی کار دیگه میخوام برم دستورش رو از تو کتابه پیدا کنم و درستش کنم !یعنی منی که همیشه کیک درست میکردم وشیرینی میپختم و غذای ملل تازه رو امتحان میکردم  الان وقت کم دارم ...کلی کار نو دلم میخواد انجام بدم ...قاب عکس سرامیکی رو عوض کردم با کاغذ دیواری که توش قاب کردم و سه تا گلدون تازه کاشتم برای آقای مهربان باقلوا پختم  .سه بار به خواهر آقای مهربان که اومده اینجا و خونه دخترشه مهمونی دادم ...یعنی بار اول نمیدونم چه نیرویی منو وادار کرد  در فاصله ساعت 3 عصر تا 7 زرشک پلو  با مرغ زعفرونی درست کردم   کوفته مخصوص با  رب انار و نعناع پختم  بعد فکر کردم غذا کمه بیف استروگانف هم اضافه کردم  سالاد و دسر آماده کردم  دال عدس هندی آتشین و کیک گلابی و بادام درست کردم رومبلی تازه کشیدم روی مبلها میوه شستم  کمی کوزت شدم و توالت و حمام رو شستم  دوش گرفتم و آرایش کردم و چای دم کردم منتظر مهمان شدم ...یعنی باید رکورد زده باشم چون صبحش هم رفته بودم سر کلاس که ساعت دوازده برگشتم و روز سختییی بودددد .لطفش به این بود که فردا صبحش خونه رو با انفجار اتمی توش تحویل آقای مهربان دادم و عصرش که برگشتم انگار نه انگار دیشب مهمونی بوده اینجا .قلب

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

سال تازه شده و من دارم لابه لای کارهای مختلف و برنامه های بی وقفه ام دنبال بوی عید میگردم و شدیدا اصرار دارم که هوای بهار را به خونه بیارم ...روزهای پایانی سال برای منی که توش متولد شدم به معنای واقعی عوض شدن و تازه شدنه ...سیدنی اما پاییز شده .پاییزی که هیچ نشان نمیبره به پاییز طلایی شهر من و بوهای فراموش ناشدنی اش .در واقع تولدم در ازدحام  مهار نشدنی کارهای روزمره ام اتفاق افتاد ...البته یه تولد کوچولو و بادکنک و فوت کردن شمع ها ...شام و ش ر اب سفید و کیک نسکافه ای ...

دیشب رفتیم جشن سال نوی ایرانی توی کروز(کشتی تفریحی ) .نور ملایم و گیلاس های درخشان از تمیزی روی میز و پیش خدمت های مهربانی که مدام میز رو چک میکردن و پذیرایی میکردن .موزیک زنده و دی جی توپ...رقص و غذا و دسر ...آخ امان از دسر ...یعنی به نطر من دشمن شماره یک تمام چاقی های این ملت از این دسرهای خوشمزه و مرگباره .من که همچنان دارم مقاومت میکنم که دسر رو برنامه غذاییم نیارم ...اصولا هم با غذای نیمه پخته میانه ای ندارم .مرغ اندکی برای من کم پخته بود و نخود فرنگی هاش سفت بود ...القصه ...الان مشکل من یعنی این چیزهاست ؟

اما از درس ...ما در این ترم باید یک دکوراسیون کامل بر اساس شخصیت و شغل و سن و روحیات مشتریمون برای یه ویلای دو اتاق خوابه ارائه بدیم .من تا حالا فکر میکردم چون میدونم چی با چی قشنگه و بهش میاد و بارها برای خونه ام پرده دوختم پس میدونم که دارم چیکار میکنم .الان دو ماهه که ما داریم درس مستقلی به نام پارچه شناسی میخونیم که برای یه پنجره ناقابل پرده انتخاب کنیم . انواع دوخت ها و تاریخچه پارچه ها و موادش و موارد حساسیت زاییش و رابطه ای رنگ با روانشناسی و روحیه (یه واحد دیگه) و نحوه کار ایمن با قیچی و قانون پوشیدن کفش رو بسته که مبادا قیچی از دستمون بیفته و خطر داشته باشه ! و پیدا کردن یه معنی مشترک بین روح اشیای خونه .از آنجایی که من قبلا مهندس عمران !بودم میتونم بگم اگه معماری شخصیت یه خونه است دکوراسیون لطافت و شاعرانگی و روحیه اونه و این وسط اصولا کسی از مهندس ساختمان نامی نمیبره و اشاره ای بهش نمیکنه .تا الان چهار دوره درخشان از معماری غرب رو خوندیم و خصوصیات دکوراسیونی بارزش رو بررسی کردیم و میتونم بگم عاشقش شدم ...انگار زندگی من از دو دوره کاملا متصضاد تشکیل شده .دوره ای که میزان سنگ و گچ و آهن و کاشی و بار برف و باد رو محاسبه کردن یاد میگرفتم و الانی که دنبال آوردن روح معاصر به خانه زوج شصت ساله باز نشسته ای با هماهنگ کردن کاغذ دیواری و تابلوی نقاشی و ... هستم ...کلا تمام زندگیم از دوبازه متفاوت تشکیل شده  حتی زندگی داخلیم و گاهی میان این دو بازه بسیار متفاوت برمیگردم  به نقطه میانی می ایستم و میبینم که این زن سی و خورده ای ساله که کوله بارش پر شده از تجربه رو دوست میدارم ...تفاوت هاشو و تضاد هاشو ...شاید اگه ده سال پیش کسی این تصویر رو برای من رسم میکرد که هفت و نوزده دقیقه صبح ها با موی جمع شده و کلی کیف و وسیله و هدفون به گوش توی ایستگاه قطار سوار میشم و ساعت نه سر کلاس دارم انگلیسی بلغور میکنم و گوش میدم و همکلاسی های از اقصی نقاط دنیا دارم تو کلاس تاریخ هنر دکوراسیون روی زمین میشینم و فیلم سیاه سفید میبینم و حسزت میخورم که چندین سال از یاد گرفتن دور بودم , محال بود باور کنم این زندگی منه ...

همیشه حسرت داشتم چرا معماری نخوندم (قبول نشدم نیشخند) حالا خوشحالم از این دنیای بی انتهای مد و دکور و داستان و خاطره ...

بین همه درسهام دو تارو دیوانه وار دوست دارم ...اونم اون دوتایی که تاریخچه هنر رو بررسی میکنیم ...دوره های مختلف ...معماری های متاثر از جنگ های جهانی و صنعتی شدن ... خلاصه که یاد بگیرید که هیچ گاه دیر نیست ...

البته مشگل عمده ای که این وسط دارم اینه که من اصولا کمال گرا هستم ...میخوام همه چی در آن واحد باشم ...کتاب و شعر بخونم آشپز قابلی باشم (هستم ! اینستاگرامم مختص هنر آشپزیمه ) بتونم در نیم ساعت موهامو شینیون کنم و هنر خود آرایی بلد باشم و خونه و زندگیم  بی نقص و تمیز  باشه و از اخبار دنیا غافل نشم و موسیقی رو بشناسم و مسافرت برم و از فرهنگ ملت های مختلف سر در بیام  و هزار تا چیز دیگه ...و وقتی حس میکنم وقت ندارم و نمیرسم و نمیشه دچار احساس خود انتقادی میشم و هی خودم خودمو در ذهنم دار میزنم که کامل نیستی و کم میذاری و اینها ...کلا اگه نظری و توصیه ای دارید در این مورد برام بنویسید لطفا ...

اینو چند روز پیش درست کردم .سرامیک های وسطی رو توی یه مغازه چینی لوازم خونگی پیدا کردم در وافع زیر ایوانی هستند .سرامیک های کناریش هم از انبار بزرگی که داریم و میتونیم هر نمونه ای که دوست داریم رو برداریم یافتم ...عاشق رنگ آبی های آرامش بخشش هستم ... چند تا دیگه هم درست کردم بعدا آپلود میکنم ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

به همون میزانی که یه زمانی میومدم و میگفتم حرفی برای نوشتن ندارم الان دارم ...اینقدر که از کم وقتی نمیتونم بیام اینجا بنویسم . دارم درس میخونم و باورم نمیشه که این منم که صبح ها ساعت شش بیدار میشه و تا شش عصر که میرسه خونه گذر زمان رو نمیفهمه .البته یه مقدار هم سخته ...من باید دو برابر بقیه تمرکز کنم تا درست متوجه بشم و نت بردارم و تکالیفم رو انجام بدم ...دور و برم پر شده از رنگ و پارچه و ایده های تازه .تفاوت امکانات و روش تدریس از زمین تا آسمونه .اون تبختری که هر دانشجو و استادی در ایران به اندازه خودش داره و به بقیه فخر میفروشه اینجا اصلا وجود نداره .سیستم آموزشی البته بر مبنای میزان فعالیته .حد اقل در رشته من که دکوراسیون داخلیه و کار هنریه تو به اندازه ذوق و هنرت نمره میگیری و این خیلی مهمه .از طرفی هم همینکه همه چی به عهده تو گذاشته میشه خب سخت تره .چیزی که اینجا برام خیلی جالبه اینه که تو هر چیزی مدیریت حرف اول رو میزنه .مدیریت زمانت , پولت , سلیقه ات و خلاصه هر چی .رمز موفقیت هم همینه والا به نظر من منابع انسانی توی ایران خیلی غنی تره ولی مدیریت منابع انسانی اصلا وجود نداره .به هر حال ...

هفته پیش یه مهمونی دعوت بودیم .از اینایی که باید با لباس رسمی بری و اینا ...پوشش حاضرین به شدت بی پیرایه و ساده بود .یعنی با خودم فکر کردم اگه یکی از اینها وارد عروسی های ایران بشه فکر میکنه مسابقه آرایشیه .دور نرم .خودم .همین دو تا عید قبل عقد پسر خاله ام .مو هامو بابلیس کشیدم و خط چشم اگه نبود و بدون سایه که دیگه هیچی !  ولی میدونستم که نمیشه اینجا از این کارا کرد به همین دلیل شینیون بسیار ماهرانه ای برای خودم انجام دادم و ریمل زدم فقط .با برق لب .حالا مو درست کردن که خیلی بابه اینجا مخصوصا های لایت که همه از زن و مرد های لایت میکنن و چقدر روی موی مشکی زشت میشه گاها ...ولی همه انگار در مهمانی کاخ باکینگ هام هستند .البته اول که مجلس رسمی بود در شروع مراسم یک نفر اعلام کرد که ما چرا اینجاییم و خداوند ملکه رو حفظ کنه و سرش و به حالت تعظیم خم کرد که من نکردم و به آقای مهربان گفتم من خودم ملکه ام !!(البته برای خودم ) که هر کس ملکه زندگی و سرنوشت خودشه .

معلم های ما همه شون تو کار فشن و مد هستند از اینایی که میرن پاریس و نیویورک برای دیدن نمایشگاه های هنری بعد اونوقت دنیس معلم پیر من که انبوهی موی سفید داره گفت من توی زندگیم سه بار موهامو رنگ زدم و اوه واز ریلی آن هپی ویت  !و این زن تجسم یه پیرزن خوش اندام وشیک پوشه .جلسه پیش  حریر مشکلی با یقه طبقه طبقه پوشیده بود و دامن کوتاه  و گل بسیار زیبای مشکی کنار گوشش بود .نمیتونم بگم تضاد موی سفید و گل مشکی چقدر مجلل بود و چقدر چشم های آبیش بین اون همه چروک مثل سنگ میدرخشه  ...این زن سالخورده توی کلاس راه میره و از عدم هماهنگی مدل صندلی و پارچه اش ایراد میگیره و میگه که از پارچه گلدار برای مبل متنفره و نمیتونه رنگ صورتی رو تحمل کنه و به راحتی از همسر سابقش که آرشیتکت بوده مثال میاره که خیلی سبک ویکتورین دوست داشته ...

اولا از پیری خودم ناراحت بودم .فکر میکردم که دیگه آخر دنیاست و خودم رو با انبوهی چروک دوست نخواهم داشت ...الان فکر میکنم که موهامو رنگ نکنم و مثل مریل استریپ توی شیطان پرادا میپوشد کوتاهش کنم و مروارید بندازم و لاک قرمز بزنم ...آخ لاک قرمز ...آخ رژ قرمز ...

یعنی من عاشق این رشته ام ...باید کلی کار انجام بدم ...باید فیلم گتسبی بزرگ رو نگاه کنم و از دکوراسیون بی نظیر اون دوره الهام بگیرم ...

اتاق کارم ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

بین تمام لوکیشین های دنیا فکر کنم خونه برام دوست داشتنی ترینه و توی خونه هم آشپزخونه ...یعنی من عاشق این فضام ...دوست دارم همه رنگ و بوهای عالم رو توش جا بدم ...دستمال های چهار خونه و حوله سفیدش رو دوست دارم ...یه امنیت خاصی داره ...

از آشپزخونه من همیشه عطر غذاهای متفاوت میاد ...تبلتمو میذارم کنار دستم و از یوتیوب آهنگ گوش میدم و مشغول میشم ...این جاست که میتونم همه دلتنگی های دنیارو تحمل کنم ...حتی میخوام کتاب بخونم صندلی آشپزخونه رو انتخاب میکنم و میخونم ...الانم قورمه سبزی درست کردم ...یاد خونه خودمون میفتم ...من و نهال و گلی و علی برادرم ...مامانم که قلب خونه بود ...توی فروشگاه ها هم همیشه میرم تو بخش وسایل آشپزخونه و همزن و کفگیر و قاشق و لیوان ها و دستمال ه سفره ها و ظرفهارو نگاه میکنم ...وردنه های کوچیک و بزرگ و ظرف و ظروف غذای چینی با کاسه های متعدد و در هزار تا اندازه مختلف ...سیدنی پره از رستوران های ملل مختلف و بوهای عجیب و دخترهای مو بلوند که با مهربانی برات کافی و آب میوه میارن ...بلند بالاهای زیبایی که غرق بوی وانیل و شکر و شکلات و قهوه بهت لبخند میزنن و برات داشتن لاولی دی رو آرزو میکنن...دخترهای تایلندی که خوب نمیتونن انگلیسی حرف بزنن ولی میفهمن که منم دارم به زور اسم غذاهای اونهارو تلفظ میکنم و با مهربانی بعد از خوردن تند ترین نودل جهان بهم پیشنهاد میدن که شیر بخورم تا دهنم بهتر بشه ...لبخند بین المللی ترین زبان دنیاست اینجاست ...تازگی ها کشف کردم که معجون جادویی اکثر خورشت های تایلندی و ویتنامی شیر نارگیله ...مزه مزرعه و خورشید و ساحل ...رویاییه ...بعضی مزه های تازه رو به آشپزخونه تون بیارید ...اینجا میتونید دستور غذاهای ملل مختلف رو امتحان کنید ...

از همه اینها گذشته ..جمعه رفتیم بیچ که من برنزه بشم !یعنی الان من کباب شدم و نمیتونم تکیه بدم !یه چیزی در مورد آفتاب اینجا میگم یه چیزی میشنوید .تو رطوبت داغ بودید تا حالا ؟ نه منظورم اتوی بخاره ...وای که الان نیمرو شده اینجا نشستم و تمام پشتم میسوزه ..آقای مهربانم سوخته !البته فقط دماغشنیشخند چون با لباس نشست و نظر داد که من به طور طبیعی برنزه هستم و لازم ندارم !راست میگه خداییش !از سه شنبه هم دارم میرم سر کلاسام .

دیشب رفتیم جشن سده که  انجمن دانشجوهای ایرانی ترتیب داده بود ..جمعیت پر از رنگ بودن ...موهای افشان در باد ...باید بگم که ما ایرانی ها خیلی زیباییم ...یعنی اون چیزی که بهش میگن نمک...بعد از این مدت و رصد کردن نژادهای متفاوت میتونم اینو با اطمینان  .منظورم مردم عادی و معمولیه .نه خواننده ها یا مدل های خارجی که هندی ها و چینی ها و برزیلی ها دارن خوبش رو هم دارن ...نه ...توی مردم معمولی کوچه و بازار ملیت های دیگه نمیتونی با نمکی و خوشگلی رو زیاد ببینی ...نمیدونم شایدم نباید همچین نظریه ای داد ...آخه اگه قیافه های شیر برنجی بعضی ملیت هارو ببینید ...تو شهر ما !یه نفر که خوشگل هم نباشه ولی جذاب و تو دل برو باشه بهش میگن فلانی (ذره) داره ...یه همچین معنی مد نظرمه ...حالا منم نظریه پرداز شدم !اینها فقط مشاهدات و برداشت منه ...

البته چند وقت پیش برای اولین بار یه نفرو دیدم که سرمو برگردوندم و نگاش کردم .یه دختر سیاهپوست .نمیدونم بعضی ها شون مال کجا هستن که به غایت باریک و بلند  هستند ...یعنی فوق العاده بود ...با پوست شکلاتی شلوار کرم  و کفش طلایی پوشیده بود با تاپ گیپور کرم و یه عالمه موی فرفری و نمیتونم توضیف کنم ترکیب رنگ پوستش با طلایی چه ترکیب شگفت انگیزی بود .کلا زیاد دیدم ازشون که لباسهای رنگی با پوستشون چه زیبایی درست میکنه ...مثل یه مدل بود ...خیلی زیبا بود ...صورتشم زیبا بود ...وقتی دامن میپوشن با پوست فهوه ای خیلی زیبا میشه ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

دراز کشیده ام کف اتاق ،امروز دوشنبه و تعطیله ،روز استرالیاست .مردم به ماشین ها پرچم استرالیا زدن و بعضا روی صورتهاشون پرچم کشیدن ...پرچم استرالیا رو روی تمام البسه میشه پیدا کرد حتی دمپایی ، لباس شنا!! و بقیه چیزها ...خانواده های استرالیایی با جز لاینفک خانواده یعنی سگ هاشون مشغول پیک نیک هستند ...آب ج و و باربیکیو ...عروس و دامادی مشغول مادلینگ و عکاسی ...صد در صد خاور میانه ای هستند .احتمالا عرب .داماد میتونست ایرانی باشه حتی ولی عروس نه . از دماغ بزرگ عمل نشده اش و لباس آستین گیپور دار و آرایش معمولی و مدل ساده موهاش میگم .البته انگلیسی حرف میزدن ولی انگلیسی حرف زدن حتی با غلیظ ترین لهجه نمیتونه واقعیت موی مشکی پر پشت و نگاه شرقی رو کتمان کنه .یکی از همراهان عروس و داماد خانمیه با لباس نباتیه بی رنگ و رو ...یه آقای اروپایی همراهشه که عکس میگیرن با هم ...چهار تا عکاس بالنزهای دراز و کوتاه دور و بر اینان .ماشین عروس هم دو تا بنز مدل قدیمی نقره ای که تنها تزیینش دو تا روبان سفید و پهن از طرف آرم بنزه که امتدادش میخوره به دو طرف آینه جلو . ساده و قشنگ .حالا چرا دو تا ماشین نمیدونم ...صحنه درست مثل صحنه عروسی تو فیلم پدر خوانده است . شاید چون تور سر عروس گیپور قدیمیه که تا زمین امتداد داره و راننده بنزها جلیقه پوشیدن همرنگ ماشین و ماشینها مال اون دورانه و آرایش عروس اینقدر ساده است که شبیه فیلم سیاه و سفیده ...نمیدونم ...از طرف دیگه چند تا دختر جوون پریدن تو آب و دارن شنا میکنن ،اینجا دریاچه پاراماتاست ...چند نفر ماهیگیری میکنن...دختری با م ا ی و و موی آبچکان میاد بیرون و سگش میاد به سمتش ...

 

اینها مال دیروز بود البته که روز اصلی (Australian day) بود و چون یکشنبه و تعطیل بود  هم تعطیل کردن .الان تو خونه دراز کشیدم روی زمین و خسته ام ...از صبح کلی کارانجام دادم ...کابینتهارو تمیز کردم و خونه رو دستمال کشیدم و ماشین لباسشوئی روشن کردم و کوکو پختم و ماست درست کردم و باقلوپختم لاک قرمز زدم   کلی کار خورد و ریز دیگه ...

از دو هفته دیگه رسما میرم سر کلاس دکوراسیون داخلی و باورم نمیشه که یک قدم دیگه به آرزوم نزدیک شدم ...روز ثبت نام و آزمون یه روز بود و سریع عاشق استودیوی بزرگ و پر نور و کاتالوگ های پرده و مبلمان و رنگ شدم .کلی وسیله باید بخرم که آنلاین سفارش دادم ...همیشه آرزوم رفتن به مدرسه طراحی بود و الان بهش رسیدم ...از آزمون عملیم هشتاد درصد نمره رو گرفتم و میدونم که میتونم دکوراتور خوبی باشم و تلفیق هنر و گرما و آرامش رو به فضاها بیارم ...هرچند که راه درازیه ...با اینکه سی و شش ساله ام ذره ای فکر نمیکنم دیره ...حس میکنم از پشت تجربه های سخت و راه درازی که پیموده ام میتونم ارزش خانه و آشپزخانه و زندگی سیال درونش رو بهتر درک کنم و بفهمم...به هر حال ... این روزهای پنجره های باز و باران و بوی اکالیپتوس درختان و بوی آشپزخانه ام رو دوست دارم ...یه جایی توی یه سریالی که اسمش یادم نیست هست که کیت وینسلت داره توی آشپز خونه اش کیک میپزه ...یعنی سفارش میگیره برای مشتری هاش .بعد سرش پایینه و با علاقه خامه میماله رو کیکش و چهره اش غرق در دو گانگی آرامش حاله و معلوم میشه شوهرش معشوقه ای داره که این میدونه و تضادی تو فضا هست ...حالا میفهمم چقدر ترکیب اون آشپزخونه کرم و شکلاتی و میز وسطش رو دوست دارم...درست مثل خونه سقف قرمز الانم ... و پرده های سرخابی آشپزخونه و فر روشن و و گرمش...دوستی برام یه گلدان حسن یوسفی که خودش قلم زده بود آورده و من از دیدنش سیر  نمیشم ...

اینروزها هیچی برام دلنشین تر از پرده های رقصان در باد و بند رخت پر از لباسهای تمیز و بوی کیک تازه از فر در آمده و پیغام خانواده ام روی وایبر  و مهربانی آقای مهربان و گلدان حسن یوسف نیست ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

به ضرس قاطع ! میتونم بگم سنگین وزن هایی که در خارج از کشور دیدم تا حالا توی ایران ندیدم .یعنی من نمیدونم مال نژاده مال غذاهاست یا چی ولی تمام سنگین وزنهایی که تا حالا دیدم نژاد غربی داشتند .آسیا یی ها شامل چشم بادومی ها و هندی ها تا حالا توشون همچیم چیزی ندیدم .سنگین وزن به قراری که کج کج راه میرن و بعضا با ویلچیر های اتوماتیک البته مال آدم های سالم سنگین وزن و با وجود این سنگین وزنی باز توی سوپر مارکت ها سبد خریدشون پره از نوشابه کیک  سس های پر کالری برش های چربی دار استیک و گوشت چربی دار خوک .توی رستوران ها مشغول خوردن سیب زمینی سرخ کرده های در حجم زیاد و بستی های و کافی های غرق در خامه هستند .مارکتینگ دنیای غرب بهت القا میکنه که هر چی بیشتر بخری ارزون تره .یعنی اگه بخوای غذای سالم بخوری باید بیشتر بسلفی تا چیز برگر و سیب زمینی . شاید همین دلیله که فروشگاه های لباس سایز بزرگ رو میشه همه جا یافت ...همین دیروز صبح یه خانم چاق و خیلی دوست داشتنی دیدم ...دامن کلوش زرشکی میدی با شومیز آستین کوتاه خالخالی سفید و مشکی با چتری مشکی توی پیشونی شبیه خانم های سریال پوارو با رژ لب زرشکی تیره ...

کلا اینجا همه چی از مثبت بی نهایت نا منفی بی نهایت دامنه داره .من نمیدونم توی اروپا یا جاهای دیگه چطوره ولی اینجا وضع محصولات کشاورزی افتضاحه .منظورم از لحاظ مزه و قیمته .والا شکلش که اینقدر زیباست .ولی مزه دار نیستن و قیمت سبریجات نسبت به گوشت  به طرز غیر قابل باودی متفاوته .برای مایی که سبزی خوردن های کیلویی میخریم و بادمجون و کدو و بامیه جز اقلام معمولیه غذاست یه کم غیر قابل باوره که مثلا یه کیلو جعفری دو الی سه برابر گوشت باشه قیمتش .شایدم استرالیا یه کشور دامداری محوره ؟ احتمالا .

چند روز پیش بادمجون خریدم از سبزی فروشی کره ای ,بعد از تبدیل شدن بادمجانهای سفت و خوشگل بی هسته به حلیم بادمجون  با کاریکاتوری از آنچه نسبت به حلیم بادمجون های ایران در نظر داشتم رو به رو شدم.مزه آب میداد .یعنی شاید باور نکنید ...نمیدونم آیا من اینطوری ام ؟آقای مهربان که همیشه میگه خوشمزه است و اینا ولی برای خودم اینطوری نیست .یعنی آرزو دارم بوی غذا تو خونه بپیچه .به هر حال ...

حالا که تابستون شده سیدنی پر شده از رنگ ...رنگ های شاد و چشم نواز ...نزدیک ساحل و جاهایی که استخر هست بچه ها و دخترهای جوون با همون لباس از استخر در حالی که بعضا حوله پیچیدن یا یه حریر نازک از چراغ قرمز رد میشن و میرن خونه ...هفته پیش رفتیم یه شهر خیلی کوچیک ساحلی .یه چیزی مثل متل قوی مازندران ولی خیلی تمیز  خیلی شیک ...رویایی بود...پرنده ها ی دریایی ...رستوران مشرف به اقیانوس ...خورشید سخاوتمند ...زنها با پیراهن های رنگی ...آدم های لم داده توی چمن ...گروهی که داشتن میخوندن ...

با تمام این اوصاف دیشب اینقدر دلم تنگ شده بود که احساس کردم همسایه ای که همیشه با غلیظ ترین لهجه ممکن داد میزنه سر بچه هاش که  come here darling  داره فارسی حرف میزنه .در این حد .... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

این روزها حسابی در گیر بودم .موکت خونه و پرده هارو عوض کردیم ...حال و هوامون عوض شد.شهر پره از نمادهای بابا نویل و کریسمس ...رواین لپ تاپ هم بعضی حروف رو نمیتونم پیدا کنم از جمله همزه ...به هر حال ...من از قلب یه خونه تمیز دارم مینویسم ...پرده های سفید خریدم از آیکیا .البته اینجا پرده ها همه دوخته و آماده است ولی مشکلش طولشه که خیلی بلنده منم دوست ندارم پرده بکشه رو زمین به همین خاطر نشستم و با دست دوختمش ...سخت نبود من کارهای دکوراسیونی دوست دارم ...خیلی برای خونه از اینکارها میکنم ...بهم انرژی خوبی میده .الانم داره بارون میاد امروز تعطیله دلمه کلم درست کردم با سبزی خشک بد نمیشه ...با ته دیگ مرغ زعفرونی .داره آروم آروم میپزه .امروزسالگرد اومدنمه ...یه سال شده ...دلتنگ شدم توی این مدت ؟ زیاد ...اصولا ما آدم ها با غلیان این احساسات زنده ایم ...پبیشتر از همه دلتنگ خونه بچه گی هامون ...ما آدمها طبیعت بیخودی داریم ...تا داریم دلتنگ نمیشیم .البته معنای دلتنگی هم اینه که چیزی نباشه و بخواهیش والا در بودنش که معنی نداره ...و الا گاهی با یادآوری آنچه در سالهای اخیر از سرگذروندم نفسی عمیق ار ته دل میکشم ... لحظه های بن بستی که به عنوان یه زن فقط به صرف اینکه زن آفزیده شده بودم توی اون مرز و بوم نمیتونستم کاری بکنم ...

وقتی به ده سال پیشم فکر میکنم به هیجاناتم ...خواسته هام ...تمایلاتم ...میبینم که صبور شدم ...سخت سلیقه شدم تو همه چی شاید ...با وسواس تر شدم ...دوست های زیادی که دور همی داشته باشم ندارم ...سهم بزرگی از دنیام مجازی و اینترنتی شده ...میدونید ...اینجا توی قطار و اتوبوس محاله کسی سرش توی اینترنت نباشه ...یا توی تلفنش نباشه ...مردم به طرز غریبی  با مخاطب های دور حرف میزنن انگار ...کمتر کسی ابرها یا آسمون رو نگاه میکنه و خیالات میبافه ...پیرها هم کتاب میخونن ...این حقیقی ترین بخش زندگیه ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()

سالروز آمدنم داره نزدیک میشه و یاد روزهای پسین پارسال یادم نمیره ...روزای سرد و به یاد سپردن صداها و بوها و نماها ...میشه عکس هارو دید میشه نواها رو شنید ولی بوها محاله ...مثلا بوی برگهای سوزنی کاج حیاط  توی فصل های مختلف ...وقتی بارون میزد و نرم میشدن و زیر پات مثل مخمل نرمی گسترده میشدن .یا بوی باد با گل یاس ...یا چمیدونم ...بوی خونه مهربانی که خانواده ات توش هستن .با اینا زمستونو سر میکنم ...اینجا تابستونه الان .هوای  یک روز در میون داغ و خنک .صدای طوطی ها و بلبها و مرغ های دریایی ...صدای خونه من در اینسوی دنیا ...دیشب تا صبح نخوابیدم .آقای مهربان سر شب قهوه خواست و من بی فکر یه دونه ماگ گنده قهوه غلیظ برای خودم هم درست کردم ...یعنی تا خود صبح هی غلت زدم و فی س  ب وک چک کردم و بلاگ خوندم  و ج م تی وی دیدم تا خود صبح و صبح هم یه قهوه غلیظ دیگه خوردم .یعنی که الان علایم حیاتی دارم ولی منگم .به هر حال ...

کریسمس نزدیکه و همه جا درخت کاج زیر ظل آفتاب و زیر باد یخ کولر ها میدرخشه .دو تا مسافرت کوتاه رفتیم که برام پر از تازگی بود ...شهرهای کوچکی که فقط یه خیابون اصلی داشتن و نونوایی های قدیمی با تابلوی چوبی قدیمی و کافی شاپی با قهوه سازهای قدیمی و مردم بومی و قدیمی بدون هیچ نشانی از مهاجرت ...آسمان بیکرانی که باابرهای نا متناهی پوشیده شده بود و بادنماهای خروس نشان و مزرعه های اسب و گوسفندهای چاق و پر پشم ...مزه های تازه ...یه کوکویی با کدو و ذرت و پیازچه و سیب زمینی تنوری با خامه ترش و سس فلفل شیرین با صدای همایون شجریان ...ماشین هایی که خیلی هاشون تریلر حمل میکردن ( از اینایی که توشون مثل خونه است ) و مهمان همیشگی درخت و درخت و درخت ...یه چیزی که خیلی جالبه همین شهرهای کوچک هم مراکز خریدی دارن که دقیقا همونیه که توی قلب سیدنی هست .همون فروشگاه ها همون محصولات همون دکور مغازه ...یه کم همه چی تکراریه اینطوری .ولی خب بافت قدیمی سرجاشه.این شهری که ما رفتیم جون میداد برای تعطیلات ...توی خونه های حل شده در دل درخت ها و آسمان فقط نظاره گر طبیعت باشی و بزرگترین دغدغه ات تعمیر پرچین مزرعه ات باشه ...گاهی فکر میکنم به ایران ...به خونه های در دل مرکز شهر که تا درو باز میکنی درست در قلب هزاران نفری هستی که دارن با عجله راه میرن و حرف میزنن و به هم تنه میزنن ...بعد اگه به یکی از این مردم بگم که مردم تو ایران اینجوری زندگی میکنن چقدر تعجب میکنه ...

این روزهای دلپذیر دارم یاد میگیرم که چقدر میشه به جزییات دوست داشتنی زندگی پرداخت و اصلا لازم نیست توی هول و ولای این باشی که باید کارهای مهم مهم و بزرگ بزرگ انجام بدی تا موفق باشی ...خوشحالی و رضایت یه حس درونیه که ممکنه با درست کردن یه کاپ کیک لیموئی هم بهم دست بده ...این از کجا میاد ...مال عبور از مرز های سخت گذشته است یا چیزی در این هوای ملس هست که منو جادو کرده و داره نگاهم رو معطوف به جزییات میکنه ؟ نمیدونم ...مهم اینه که آب هست ...آشیانه هست ...خانواده هست ...مهربانی بی دریغ همسر هست...و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢۱ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط سایه نظرات ()


 Design By : Pichak